لنگه کفش کهنه ...
در را باز کردند.
پیرمرد از لای در نگاهی به داخل انداخت . صدایی از پشت در گفت : چه می خواهی؟
پیرمرد با صدای لرزان گفت : نان خشکی ... هر چیز پلاستیکی که بدرد نمی خورد و ...
صدا با عصبانیت گفت : نداریم .برو از اینجا . و در را محکم بست.
چنان محکم که برق از چشمان پیرمرد پرید. و از ترس خود را دو قدم به عقب کشید.
پیرمرد دستان لرزانش را روی دستگیره های چرخ دستی اش گذاشت و بسختی شروع کرد به هل دادن ِ آن .
کوچه تنگ بود و کوتاه ، همین یک در فقط داخل کوچه بود .
نزدیک غروب بود و آسمان چند رنگ بهمراه غبار و ابرهای پراکنده و اشعه های سفید خورشید که از آن میان خود را به سطح زمین میرساند .
پیرمرد به آسمان نگاه کرد و آه بلندی کشید . ناگهان صدای داد و فریادی از داخل همان منزل بگوش رسید . و در باز شد . یک لنگه کفش مردانه کهنه به بیرون پرتاب شد . پیرمرد متعجب محو آن منظره که در دوباره محکم بسته شد .
پیرمرد سری تکان داد و راه خود را گرفت و از آنجا دور شد.
...
صبح شده بود . در آن منزل باز شد و مردی اخمو با لباس موقر و شیک بیرون آمد . کیسه ای پُر را از داخل منزل ، بیرون جلو در گذاشت تکه های نان خشک از سرکیسه بیرون ریخت .مرد ، در را بست و خود به سمت ِ ابتدای کوچه حرکت نمود . از جلوی کوچه بعدی عبور کرد متوجه چند نفر شد که سر کوچه دومی تجمع کرده بودند . آنها بی صدا ایستاده و نگران و متحیر نگاه میکردند . جلو رفت تا ببیند چیست و ...
پیرمردی کنار جوی آب بحالت نشسته ، بی جان به چرخ دستی اش تکیه داده و به آسمان زل زده بود . کف ِ چرخ دستی اش مقداری نان خشک ریخته بود بهمراه یک لنگه کفش مردانه کهنه ... زمزمه ای نزدیک گوشش گفت : بیچاره پیرمرد... کسی را ندارد؟ صدایی دیگر گفت : باید هر چه زودتر جسد را از اینجا ببریم...
مرد متاثر شده و به فکر فرو رفت ... یاد دیشب افتاد . پیرمرد ... نان خشک ... دعوا با اهل منزل ... لنگه کفش ...
و متفکرانه از آنجا دور شد ...
آنروز برای مرد ، روز پرکار و شلوغی بود . حین برگشتن نزدیک خانه ، صدایی شنید : نان خشکی ... هر چیز پلاستیکی که بدرد نمیخورد و ...
ناخود اگاه به سمت ِ صدا برگشت . کودکی 5-4 ساله با لباسهایی شدیدا مندرس و دست و رویی کثیف ، که چرخ دستی ای را بزور حرکت می داد ، از جلو مرد عبور کرد . نگاهشان با هم تلاقی کرد . مرد با خود اندیشید : چه نگاه مصعومی و...
انگار نگاه ِ کودک ، دل سرد ِ مرد را آتش زد و سوزاند . دست ِ مرد بداخل جیب سر خورد و اسکناسی در آورد و جلوی نگاه ِ کودک نگهداشت ، چشمان کودک ، برق زد ...
زمانی که مرد میخواست حرکت کند ، نگاهش داخل چرخ دستی دور زد ، مقداری نان خشک کف ِ آن ریخته بود بهمراه یک لنگه کفش کهنه آشنا ...
الی

ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
... در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388
|