داستان ِ آفرینش موجودی عجیب بنام " بشر "...
پایان ِ کار ِ او بود و زر وسیم پخش میکرد
فریبکاری و دورویی هر زمان پیشه او شده بود
گهر ِ رَه ، ناصواب ،
حاشیه را میساخت
پایه و بن ویران ،
او نما می آراست
دل و چشم ِ دگران در سر بود
بی دلان نگران ،
چشم در دل داشتند
گرگهایی در لباس میشها و بره ها
جد اندر جد ،...
گوسفندان در پی آنان روان
در قوانین ِ بازی می نوشت :
" زن چنین و مرد چنان "،
" تفرقه انداز " و حاکم بود او .
هر چه بیشتر " تفرقه" در بازی ،
حکم ِ قویتر می سرود
نام خالق ، چون ملعبی در دست او
با تعصب ِ تعصب بازان ،
بازی و سرگرمی اش
دائم براه
گر بی دلی ،
در سر راهش به حق می ایستاد
گردنش از تن جدا او می ساخت
علوم مکشوفه قرون گذشته
در سرزمینهای دور را
بنام خود دوباره کشف میکرد !
کنون کر َ مش ! پایان کارش ، شکوفا شده است
شاید ز کرَم و بخشش یک از هزاران ،
میان مردمان ،
راه دگر باز شود!...
تا به آنوقت که ساده لوحان چشمشان در سر بوَد
کرَم ِ مقتضی مصلحتی ِ او ، حاکم و سرور بوَد
...

* * *
از شمیم یاد تو چنان مست شوم
انگار که صد دَم به جهان هست شوم
ساقی شوی و جام دهی پی در پی
دل دل کنم و ز شوق در رقص شوم
ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
... در شنبه بیست و نهم فروردین 1388
|