یک تونل بتنی- فلزی نفوذ ناپذیر ...
از خود مبدا به خود مقصد ... هیچ راهی به بیرون نیست ... هیچ کجا پیدا نیست ... هوایی نیست ... همه جا بسته است ...
به این هوای خفه عادت داشتم ... با شتاب حرکت میکردم ... در مسیر نیمه روشن راه هرچه بود بعنوان مزاحم و بنا به عادت ، از بین میبردم ... و بسرعت در مسیر می رفتم ... هیچ چیز را نمیدیدم ...هیچ حسی نداشتم ...
دنیا را همین میدانستم و همین راه و فقط همین و همین ...
از این راه خسته شده بودم . زندگی را چیزی فراتر حس می کردم . راهی بزرگتر و وسیعتر . حس عجیبی به من گفت راه دیگری نیز هست . من فکر می کردم و جستجو .
راهی ندیدم .
نیرویی حس کردم . مرا به سویی کشاند . به سوی نوری .
نوری دیدم عجیب و زیبا . به سمت آن منحرف شدم . نفوذی به بیرون . فکر کردم . گم شدم . نمیدانستم راه خود را ادامه دهم یا نور را ...
دلم هم نور را میخواست .
باز هم فکر کردم . خیلی فکر کردم .
جرات رفتن به سوی نور را نداشتم .
نمیدانستم این درست است یا آن ...
او را در نور ، در بیرون دیدم . دستم را گرفت و مرا کشید بیرون .
عجب دنیایی ...
گیج و مبهوت شدم از دیدن این جاده زیبای پر نور. دشت ها را دیدم . زیباییها را دیدم . همه چیز را دیدم .
نور آنقدر زیاد بود که همه جا را بخوبی نمیشد دید.
باید جلو میرفتی تا بوضوح ببینی. ممکن بود جلوتر گرگی باشد یا گلی زیبا ...
من به هر جا سرک می کشیدم.
گله های گوسفندی که توسط گرگها پاره شده بودند .
و گله های جدا جدا ی سرگردان ...
گرگهای گرسنه چنگ و دندان تیز کرده ...
آدمها را در زندانهای خودساخته دیدم که خود را با دست خودشان زنجیر میکردند!
گلهای یاس و بنفشه و همیشه بهار را دیدم.
دشت های لاله را .
و...
نیرویی همه جا همراهم بود .
بخوبی آنرا حس می کردم .
همه جا پر از هوا بود.
نفس کشیدم . آزادی را حس کردم . زیبایی آزادی را دیدم .
داخل تونلی که من در آن میرفتم نیز از آنجا پیدا بود .
دیگر نمیتوانستم به آن تونل بازگردم .
بعد از دیدن اینهمه ... بازگشت به آن تونل برایم امکان پذیر نیست .
من در مسیر حرکت میکنم . آدمهای کمی هم مسیر ما هستند .
آدمها بیشتر در تونلهای محکم و بسته و خفه خودشان در حرکتند .
اینجا همه چیز پیداست . همه چیز قابل رویت است .
در مسیر، سراشیبی هم هست . سربالایی هم هست .
بعضی جاها سنگلاخ و بعضی جاها صاف و هموار است .
تونلها به سمت و سوهای مختلف منحرف می شوند .
این مسیر روشن به خط افق میرسد .
مسیرها متفاوت است . انتهای بعضی تونلها به دره هایی میرسد و آدمها به دره سقوط می کنند .
انتهای بعضی به بن بست ...
من دیگر به تونل خود باز نخواهم گشت ...
اینجا همه چیز و همه جا بخوبی پیداست . روشن است و آشکار . اینجا هوا هست .
این مسیر حقیقی است .
این جاده زیباست ...

* * *
پاکی دل تو را که چون فرشتگانی (مظهر پاکی و بی آلایشی)
می ستایم ...
در دل و یاد ماندی برای ابد ...
با تو هستم دوست .
با تو که افقی روشن و وسیع برویم گشودی .
آری با تو هستم .

|
+| نوشته شده توسط
... در سه شنبه هشتم بهمن 1387
|