نمی خواهم بگویم که چقدر دردناک است اینکه گاهی فراموش کنی وندانی که هستی و در این دنیا چه میکنی و از اینجا چه می خواهی و اطرافیانت را نشناسی و زمانیکه بیاد می آوری خود را در آن میان تا چه اندازه غریب و تنها حس می کنی . بدون هیچ همدرد و دلسوز... و اینکه دیگران را در اطرافت چون گرگهای چنگ و دندان تیز کرده طماع و گرسنه ای میبینی که منتظرند . منتظر رفتنت تا آنگاه یکدیگر را برای مال و دنیا بدرَند ...
می خواهم بگویم اینکه از رنجها نجات می یابی رو به سوی رهایی ، زیباست . و به عشق واقعی می پیوندی زیباترین ...
اما ، ... امان از لحظه وداع ...
نمیدانم مرا هنوز هم می شناسی یا فراموشی بیشتر از پیش بر تو غلبه یافته ... در این دو – سه هفته بر تو چه گذشت . و چه حالی داشتی .
از آنروز ِ دیدار به بعد که دیگر ندیدمت ... بخوبی یادم هست ...
وارد اتاقت که شدم ، با وجود روشن بودن بخاری ، سرمای غریبی درتمام بدنم نفوذ کرد . مثل سرمای کهنه ای که درفضای اتاقی خالی از سکنه زندگی می کند .
سلامی کردم و خم شدم تا با لبهای لرزانم ، بروی گونه های تکیده و سرد و رنگ پریده ات بوسه زنم . فقط نگاهم می کردی ... آنهم چه نگاهی ... پر ِ غم و درد ... و نه توان ِ حرکتی در تو ...
آه عمیق و بلندی نا خود آگاه از دلم برآمد .
...
روشنایی کمی در اتاقت پخش بود . روی صندلی ... نه نه یادم آمد صندلی ات نبود . روی تخت نشسته بودی . و پشت میز نمازت . خمیده تر از همیشه ، میان چین و چروکهای تجربه زندگی بر صورتت ، چشمانت فرورفته تر از قبل و لاغر ... خیلی لاغر تر شده بودی . نگاهت گرم بود ولی غریب . ملتمسانه و نگران .
فریاد انبوه ِِ سخنان در نگاهت ... ولی زبانت قادر به ادای لغات و جملات نبود . جانمازت مثل همیشه روی میز گشوده و مشغول قرائت نمازی بی موقع . که دیگرعادت شده ...
نگاه بی رمق ... یک چشمت به من و چشم دیگر به جانمازت بود یادم هست حتی گردش مردمکها وپلک زدن برایت سخت و دشوار بود . در چشمانت هم دیگر رنگی نمانده ... آنهمه غروری که به هیچ بدل گشت ...
دعایی به آهستگی زیر لب زمزمه میکردی . به او چه می گفتی؟ ...
و من همه حرفهای نگفته ات را در نگاه ِ بی حال ِ خیس و بغض آلودت خواندم ...
دیدنت به آنحال چنان دلم را بدرد آورد که نا خواسته پاهایم مرا به عقب میکشاند . و با چشمانی تر و دریای بغض ، از اتاقت خارج کرد .
تا آخرین لحظه که ازمنزلتان خارج شدیم ، نتوانستم بار ِاندوه دیدنت را از دل بیرون کنم .
خدایا این دیگر چه دردیست ... آیا تاوان گناهان است در این دنیا ؟
معبودا ما را از عذاب هر دو جهان ، برَهان ...
پروردگارا مگذار هیچگاه دل هیچیک از بندگانت را بیازاریم ...
...
هر روز بشدت ناتوان تر از روز قبل و قوایت بیشتر تحلیل می رود ... انگار ناتوانی بدون هماهنگی با زمان تلاش می کند در هر چه سریعتر بستن بار سفرت ...
...
کاش می توانستی سخن بگویی . نمیدانی چقدر حرف دارم که با تو بگویم و چه تعداد بی شماری سوال در ذهنم . به قدر همه این روزهایی که ...
کاش قبل از جدایی همیشگیمان بار دیگر ببینمت .
...
آری ، دنیا محل گذر است . هیچ کس نمی ماند . و ایکاش اعمالمان آنقدر خوب باشد که ...

* * *
رسیده ام به جایی که ...
جایی که خوب بودن را بد می دانند .
جایی که باید همرنگ کافران بود .
جایی که اگر صادق باشی به تو میخندند و به سخره میگیرندت .
و اگر به راستگویی ادامه دهی ... دهانت را گِل میگیرند .
جایی که بیماری ِ کور محبتی اپیدمی شده .
جایی که رگبار ِ حبابهای دوستت دارم می بارد .
بی محتوا و بی رنگ ...
جایی که بدترینها ، بالاترین و بهترینند ...
جایی که معدل ِ عدل ، به زیر صفر رسیده ...
جایی که خودت هم دیگر نمیدانی "که" هستی و چکاره ای . آنها ، میگویند "که" هستی ، در حالی که می دانم و می دانند ، دروغ است ...
دل ِ ماندن در اینجا را ندارم .
بدنبال پناهگاهی ، مأمنی ، شاید بتوان از اینان ، از اینجا فرار کرد ...
شاید راه گریزی باشد ...
اما کجاست آن راه ؟؟؟ ...
"که" = چه کسی
ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
... در یکشنبه پانزدهم دی 1387
|