تبليغاتX
setareh
 

جادوي نگاهت مرا تا عرش  مي برد ...

                                         تا خدا مي برد ...

صاقت و پاكي كه در درياي چشمانت موج ميزند ...

                                                              مرا در عشق غرق ميكند ...

بگذار دردم را در مرهم نگاهت درمان كنم ...

بگذار لبهايم در زيبايي نگاهت لبخند را تجربه كند ...

بگذار نوشته هايم همه نگاه تو باشد ...

                  بگذار نقاشي هايم  فقط نگاه تو باشد ...

                                      بگذار خنده ها و گريه هايم متاثر از نگاه تو باشد ...

نگاهت زيباست ...

                               اري نگاه تو زيباست ...

                                                                 نگاه تو تا خداست ...

                                                                                            تا   خدا ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:24  توسط elham | 
 

 

من امروز زندگي را طور ديگري ديدم .

شكل ديگري ديدم .

من زندگي را پيرمردي ديدم با قد بلند اما خميده حدودا 85 ساله كه وقتي نگاهم ميكرد اشك در چشمهايش حلقه ميزد .

من افسوس را در چشمانش ديدم .

او كه عمري محبت و مهرش را به كسي ننمايانده بود . عمري كسي دوستت دارم را از زبانش نشنيده بود .

عمري به همه امر ميكرد و تنها حرف خانواده حرف او بود . و غرور بسيار او زبانزد ...

كسي كه هرگز دست محبت بر سر كسي نكشيده بود . و كسي كه هميشه حق را با خود ميديد .

واما كسي كه واقعا حق هيچ انساني را نخورد و پارتي و رشوه از مقابلش فراري بودند .

و جدا وقت شناس . دقيقا سر وقت ... در هر جلسه و ... براي رسيدن به هدفش كه خدمتي براي همشهريانش بود دست از هيچ كاري فرو نگذارد و مقاومت و تلاش در برابر بدخواهان تا سر حد ...

و او امروز ...

او امروز دست محبتي را ديده و درك كرده بود و ميبوسيدش ...

او امروز التماس به ماندن محبت كسي ميكرد ...

او امروز اشك محبت ميريخت ....

و با انكه زبانش از بيماري الزايمر لكنت شديدي دارد و فراموشي ذهن او را احاطه كرده ...

امروز جمله دوستت دارم از محبت فراموش شده اي كه بيادش امده بود بر زبانش جاري شد ...

او محبتها را بيادش مياورد و خود را ناتوان در جبران ان ميديد و تنها افسوسي در چشمانش ... در اشكهايش ...

كسي كه بدليل زورگويي و غرور باعث شايد بدبختي ادمهايي بيگناه شده و اكنون ملتمس ماندن محبت يكي از همانها...

پروردگارا ...

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:32  توسط elham | 
 

و اکنون سخنانی زیبا از  "جبران خلیل جبران ...

 فراخوان

در خاموشی شب شما را فرا خواندم تا شكوه ماه و شگفتي ستارگان را نشانتان دهم . اما شما هراسان از خواب پريديد و به شمشيرهاي خود چنگ انداخته فرياد براورديد:" دشمن كجاست نخست بايست او را بكشيم ."

بامدادان كه دشمن فراز امد باز فراتان خواندم اما بيدار نشديد چرا كه در روياهاتان با گروهي از ارواح در حال كشتي گرفتن بوديد و ترس شما را درهم پيچيده بود .

و به شما گفتم :" بياييد به تارك كوه رفته و از انجا زيبايي جهان را بنگريم ."

پاسخ داديد:" پدران ما از ديرباز در ژرفاي اين دره زندگي كرده اند و در خلوت ان مرده و در غارهايش به خاك سپرده شده اند . چگونه ميتوانيم به جاي ديگري رويم ؟ جايي كه پدران مان نتوانستند در ان ارزشي بيابند ؟"

و گفتم :" بياييد به دشتي رويم كه دريا را سيراب ميسازد ."

و شما ازرم گينانه پاسخ داديد:" هياهوي گرداب ها روح ما را بيم زده خواهد كرد و هراس ژرفاها جان تن هامان را خواهد گرفت ."

 

...

 

 

دلم میخواست عطر دل انگیز  گلهای سنجد این اطراف را برایتان توصیف کنم ... گیج کننده است ...

همراه اواز بلبلهای خوش صدایی که در باغهای اطراف زندگی میکنند ...

کاش این باغها در طرح جامع نبود ...  کاش ...

 

===================================================

 

امروز با عسل پای اینترنت نشسته بودیم دنبال عکس یک دلقک میگشتیم برای کاردستی .

مگه شد ما یک عکس درست و حسابی پیدا کنیم ... همه فیلتر شده و یا اصلا باز نشدند ... !

واقعا نمیفهمم ... اخه چرا ...  !

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 8:28  توسط elham | 
 

و امان از اين روزگار ...

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 10:25  توسط elham | 
 

 

يادمه هميشه من ميگفتم  و  اون ميخنديد ...

اما حالا هر بار كه ميگم , اون گريه ميكنه ...!

نميدونم حرفهاي من گريه دار شده اند ... !

                                                    يا اون مريض شده ...!

یا شاید هم

 ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 12:52  توسط elham | 
 

 

هر چه كتاب بر روي ميز تحرير گذاشته بود  برداشت و همه را مرتب در قفسه كتابها داخل كمد قرار داد ...

همه كاغذهاي خط خطي و نوشته و نانوشته  را درون سبد پارچه اي بزرگ سفيد و سياهي كه شكل پاندا بود , ريخت ... و همه خودكار و مدادها و روان نويسهايش را هم بدرون همان سبد پاندا شكل سرازير نمود ...

چشمهايش از شدت خوشحالي برق ميزد .

فورا به سمت كمد ديواري بزرگ اتاق كه مجاور ديوار سالن بود رفت و درش را با يك حركت سريع چرخش كليد باز نمود.

به پاكت بزرگ حاوي وسايل نقاشيش كه پايين كمد و جلو در بود نگاه كرد و ارام برش داشت .

پاكت بزرگ را روي ميز گذاشت و در كمد را بست تا فقط وسايل نقاشي جلو چشمش باشد ...

در پاكت را باز نمود . يكي يكي وسايل را از داخل پاكت بيرون اورد . اول قلمها ... شماره هاي مختلف ... 11 ... 10 ... 7 ... 5 ... و ...  و يك قلم نسبتا بزرگ قرمز كه براي رنگ كردن نرده هاي  بالكن از ان استفاده كرده بود ...

اكنون حس ميكرد كه چقدر دلش براي اينها تنگ شده بود ...

قلم شماره 11... يادش بخير همون كه اواخر كار خريده بود و فرصت استفاده زياد را نيافته و تقريبا نو و دست نخورده مانده بود ...حدود 5- 6 سالي ميشد كه دست به اينها نزده بود.

بعد از قلمها, رنگها كه داخل پاكت پلاستيكي بودند را بيرون اورد ... همه را بدقت نگاه ميكرد و بياد ايام گذشته ميافتاد . قرمز ... ابي لاجوردي و هم فيروزه اي ... زرد ... سفيد ... والبته نارنجي محبوبش  يا همان سرنج ...

و شيشه روغن برزك ... و يك حس عالي و قشنگ مثل حس اغاز پرواز ...

به پالت نگاه كرد ولي دستش بجاي پالت پلاستيكي رنگين به سمت شيشه 30 در 40 كه خيلي وقت پيش جاي پالت استفاده ميكرد رفت و انرا برداشت . ارام روي ميز گذاشت ...

با عجله از اتاق بيرون رفت به سمت در ورودي سالن  و از انجا نرده راه پله را گرفت و رفت بالا . سه پاگرد را گذراند و فاصله بين هر پاگرد 6 يا 7 تا پله را بسرعت بالا رفت . به خرپشته رسيد كه واسه خودش ديگر انباري اسم و رسم داري شده بود و همه چيز در ان پيدا ميشد.

 از بين بومهايش در گوشه اي يك بوم سفيد بزرگ به ابعاد 70 در90 انتخاب كرد با يك  قطعه فيبر 30 در 40  كه اگر تصميم به كار روي سطح بافت دار گرفت باز اينهمه راه را طي نكند و سه پايه را هم برداشت وسريع باز گشت  به اتاق.

سه پايه را كنار ميز ثابت نمود . بوم را رويش قرار داد ... در رنگها را باز كرد و با كاردكش  از هر كدام بمقدار زياد روي پالت شيشه اي گذاشت . اول سفيد . بعد زرد . قرمز و در اخر از هر دو رنگ ابي ...

قلم بزرگش  را برداشت و نشست روي صنلي كه روبروي بوم گذاشته بود ...

دلش ميخواست ساعتها همانجا بنشيند و به بوم سفيد خيره شود . ياد حرفهاي زيباي استادش افتاده بود . حرفهايي كه هنوز در ذهن بياد داشت . و از ديگر هنرمندان و نويسندگان ...

... ذهن سيال است بهمين دليل در لحظه اي كه هستيم نيستيم ...

... به كسي كه ساكت است گوش فرا دهيد ...

... سكوت = ارتقا كنشهايي كه معمولا در ناخوداگاهند و رسيدن به خود اگاه كه به شكل تجربه حس شوند ...

و ...

براي لحظه اي دلش بشدت براي محيط دوستانه و با صفا  كارگاه نقاشي  تنگ شد . دلش ميخواست ايكاش الان انجا كارگاه بود و ...

دلش ميخواست موزيك اكارينا يا  پس از باران "اوتمار ايبرت" و يا بهار در پاييز" ارميك" يا بهار من گيتار شادمهر ... كه برايش خاطرات ان روزها را تداعي مينمود , در اتاق طنين انداز باشد ...

به ياد واكمن كوچكش افتاد كه از كار افتاده و قرار بود يكي ديگر بجايش تهيه كند اما بدلايل بسياري هنوز موفق نشده بود ...

از اينكه تصميم جدي گرفته نقاشي را شروع كند , در پوست خود نميگنجيد و احساس ميكرد نيروي فراواني براي عبور از سختي هايي كه سر راهش سبز خواهند شد يافته است و كسب  اين انرژي حجيم را از دوستان مهربانش ميدانست ...

بالاخره از روي صندلي بلند شد . قلمش را بسمت رنگ ابي فيروزه اي برد و مقداري  برداشت و در گوشه اي از پالت شيشه ايش ماليد و با سفيد زيادي مخلوط نمود ...شد ابي اسماني ... با قلمش از ان رنگ ساخته شده بر بوم رنگ ميگذاشت ...

تقريبا از بالا نصف بيشتر بوم را رنگ نمود .سپس لكه هاي بزرگ سفيد روي ان رنگ گذاشت ...

قلمش را پاك كرد . نگاهي  به بوم انداخت  و با قلم اغشته به رنگ قرمز خالص و با حروف بزرگ  روي  ان نوشت "

دوستي ...

        محبت ...

                عشق ...

                       خدا ...                      

 

                                 خدا ... عشق ...

و خنديد ...

او با صداي بلند خنديد  و شروع كرد به رنگ ساختن  و رنگ گذاشتن ديوانه وار روي بوم بدون اينكه به طرح يا شكلي خاص بينديشد ... به اندازه اي كه همه دلتنگيهايش در اين سالها را با رنگها روي اين بوم  به تصوير بكشد ...

                                                                                        پایان

 

 

***

و این هم یکی از اثار زیبای ونگوگ ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 8:13  توسط elham | 
 

طي گپي دونفره  در چندين شب گذشته كه بنده با جناب حافظ  ... شاعر توانا و گرانقدر داشتم ... و صحبتها و درددلهاي اينجانب با ايشان و صلاح و مصلحتهايي ... از ديوان شعرشان اشعاري به بنده معرفي فرمودند و از انجا كه اشعار ايشان بسيار زيباست بهتر ان ديدم كه اين پست را مختص نمايم و ان اشعار را براي شما دوستان ارجمند نيز به نمايش بگذارم ... پس اجابت دعوت مشاعره دوست و برادر مهربان جناب حسامی گرامی بهانه اي شد براي دقايقي سپري كردن با حافظ عزيز ...

 

 

... و اکنون دو غزل زیبا ازخواجه شمس الدین محمد  حافظ  شیرازی ...

 

ايدل بكوي عشق گذاري نميكني

اسباب جمع داري و كاري نميكني

چوگان حكم در كف و گويي نميزني

باز ظفر بدست و شكاري نميكني

اين خون كه موج ميزند اندر جگر ترا

در كار رنگ و بوي نگاري نميكني

مشكين از ان نشد دم خلقت كه چون باد صبا

بر خاك كوي دوست گذاري نميكني

ترسم كزين چمن نبري استين گل

كز گلشنش تحمل خاري نميكني

در استين جان تو صد نافه مدرج است

وان را فداي طره ياري نميكني

ساغر لطيف و دلكش و مي افكني بخاك

وانديشه از بلاي خماري نميكني

حافظ برو كه بندگي پادشاه وقت

گر جمله ميكنند تو باري نميكني

 

 

اي پادشه خوبان داد از غم تنهايي

دل بي تو بجان امد وقتست كه باز ايي

دائم گل اين بستان شاداب نميماند

درياب ضعيفان را در وقت توانايي

ديشب گله زلفش با باد همي كردم

گفتا غلطي بگذر زين فكرت سودايي

صد باد صبا اينجا با سلسله ميرقصند

 اينست حريف ايدل تا باد نپيمايي

مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد

كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايي

يارب بكه شايد گفت اين نكته كه در عالم

رخساره بكس ننمود ان شاهد هر جايي

ساقي چمن و گل را بي روي تو رنگي نيست

شمشاد خرامان كن تا باغ بيارايي

اي درد توام درمان در بستر ناكامي

وي ياد توام مونس در گوشه تنهايي

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

لطف انچه تو انديشي حكم انچه تو فرمايي

فكر خود و راي خود در عالم رندي نيست

كفرست در اين مذهب خودبيني و خود رايي

زين دايره مينا خونين جگرم مي ده

تا حل كنم اين مشكل در ساغر مينايي

حافظ شب هجران شد بوي خوش وصل امد

شاديت مبارك باد اي عاشق شيدايي

...

با تشکر فراوان از دوست گرامی جناب حسامی( صاحب وبلاگ بسیار زیبای حسام سرا

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 8:24  توسط elham | 
 

حرفهاي نگفته ام در ميان گرماي صدايت اب شد ...

         در لحظاتي حواس پنجگانه قفل ...

                                        و فقط محبت حس شد ...

                                                  هر چه بود زيبا بود ...   زيباي زيبا  ...

شنيده ها  در ديده باريد ...  بارشي گرم 

                                            پس از گذشت دقايقي ...

محبت در دل نشست  ...     

              و قفلي به دست و پايش زده شد ...

                             او ديگر نخواهد رفت ...

                                                           هر چه هست زيباست  ...  زيباي زيبا  ...

پروردگارم ... تودلها را به هم نزديك ميگرداني و به خودت ...

        اين زيباييها همه از زيبايي توست ...

                   پروردگارم ...  تو انتهاي كمال و جمالي ...

                          تو رحماني ... رحيمي ...         تو بزرگي ...

                                     تو عالمي  ...  تو انتهاي قدرت ...

                                                                       تو زيبايي ...  زيباي زيبا ...

پروردگارم ... دوستت دارم ... و اين ساده ترين و صادقانه ترين و پاكترين احساسات بشريم است ...

پروردگارم ... دوستت دارم ...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 8:8  توسط elham |