
سلام و درود فراوان خدمت شما . آرزو مند سلامتی تک تک دوستان ...
نگران نباشید دوستان . هنوز هستم . در این تاریکی عمیق مبهم وفریب باران در این سوز سرمای زمستان ، هنوز نفسها رد وبدل می شوند ... با اجازه شما برای مدتی در دنیای مجازی حضور نخواهم داشت . و اکنون نیز از راه باریکه ای فرعی برای دقایقی بدینجا گریزی زده که دو قسمت آخر داستان را در ستاره بگذارم و خبر سلامتی ...
شرمنده همیشگی محبتهایتان ... الی
* * *
ضحاک بنده ابلیس
قسمت هفتم
...
شب از نیمه گذشته است . در کاخ ولوله ای است . آوای شور و شادی سپاهیان تا فرسخها آن سوتر نیز می رود . قراولی که تازه از شهر خبر آورده ، نفس زنان می گوید :" آوازه کاوه و داستان فریدون ، در هر کوچه ای پیچیده . مردم با خشت و سنگ بر بامها ایستاده اند و در انتظار گروه دیوان ضحاکند ، که برگردد . "
می گویم :" ضحاک دیگر باز نمی گردد . "
ارمایل سپاهیان را پس می زند و پیش می آید :" خبر هنوز به او نرسیده ، وگرنه بر می گشت . " آن سوتر چند تن از پیشکاران ضحاک گرم خوشگذرانی اند . چشم از آنها بر می گیرم :" باورم نمی شود . ضحاک اینها را جان باخته خود می پنداشت . اما اینان اکنون چون خوابی شوم ، او را از یاد برده اند . گویا همه چون ما در انتظار فرصتی بودند که او را به خاک زنند . تیر خشم مردمان تا پَر ، در پشت ضحاک فرو رفته است و دیگر او را امید بهبودی نیست . مرگش نزدیک است . "
ارمایل نگران واپس را می نگرد :" او به پایان خود رسیده بود . از ماران دوشش آسودگی نداشت . پس از پی آرامش ، پای از کاخ بیرون گذاشت . او ، ولی نشانی از آن نخواهد یافت . می دانم . او باز می گردد ، خوار و شکست خورده . او تنها می ماند چرا که می داند دستش به خونی آغشته است که آب دریاها نیز آنرا پاک نخواهد کرد . "
می گویم :" راهی که او رفت را باز گشتی نیست . "
پیشکار راه باز می کند . پچ پچه ای و پس ، پیشکاری در گوش ارمایل چیزی می گوید . ارمایل ناگاه بر می گردد . دستم را می کشد و مرا به تالار می خواند .
در تالار همه نگران و آشفته اند . فریادی می شنوم . آوای بدشگون ضحاک را می شناسم . آرام در گوش ارمایل می گویم :" تو راست گفتی . او باز گشت و کارمان به آخر رسید . "
ارمایل سرش را تکان می دهد . او را جا می گذارم و نزدیکتر می روم . اینک می توانم ضحاک را ببینم . کندرو نیز در کنارش ایستاده . ضحاک خشمگین و زخمی فریاد می کشد :" چه کسی درها را بر این دیو گشود ؟ آی پست فطرتان ! کجا هستید ؟ کندرو ، آنها را به آتش خشم من خاکستر کن و خاکسترشان را بر باد ده . ننگ بر این خاک که این فرومایگان را در دامن گرفت . و اما تو ! تو نیز مزه قهر مرا خواهی چشید . تو را نیز چون برمایه خواهم سوزاند . تو ... تو کم توان تر از آنی که مرا به خود بخوانی ، ای جوان ! تو ضحاک را نشناخته ای . نام من پشت سنگپاره ها را می لرزاند و کوهها را خرد می کند . خشم من خورشید را خاموش می کند و دریاها را بیابان . "
فریدون اما استوار بر جا ایستاده و آرام به ضحاک چشم دوخته . ضحاک افسار گسیخته ، فریاد می کشد و فریاد می کشد . در تالار می چرخد و آنچه را به دستش می رسد . به زمین می زند .
جامها میشکند و پرده ها می درد . آتش از دهانش شعله می کشد :" اینک برخیز ! زانو بزن و از من بخشش بخواه . " و دیوانه وار می خندد :" از دیدنم در شگفت شدی ؟ نمی دانستی که در این کاخ بیراهه ای نیز هست و سرانجام غافلگیر می شوی ؟ پس بر زمین بیفت . کرنش کن . پایم را ببوس ! "
فریدون خشمگین بر می خیزد . گرز گاو سر را بر می دارد و به سوی ضحاک می تازد . ضحاک ترسیده ، پس پس می رود و خنجر از نیام بر می کشد . همه مات می نگرند . فریدون در چشم به هم زدنی دست پیش می برد . ضحاک را به خاک می اندازد و با فشار زانو نگهش می دارد و گرزش را بالا می برد . اینک در گروه ولوله ای می افتد از این جنگ برق آسا .
...
بقیه داستان در "ادامه مطلب"
ادامه مطلب
|
+| نوشته شده توسط
... در شنبه نوزدهم دی 1388
|